تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

13/4/94 روز شنبه

    سلام نازگل خانم عزیز دلم راتای مهربونم. عسل شیرینم. خوبی مامان؟

    عزیزم توی ماه رمضان در هفته دو ، سه بار را پارک میریم. گاهی عصرها من و تو میریم بعد بابایی هم به جمعمون اضافه میشه. دیشب هم با باباجون  و عمه ها ومادر رفتیم پارک روبروی پارک بانوان و بعدش هم شهربازی.

    دختر نازم، دیشب به مهسا میگفتی بیا آلیبال. و وقتی اون میگفت آلیبال میگفتی نه نگ آلیبال بگو آلیبال. اینقدر میگفتی تا وقتی مهسا گفت والیبال . گفتی درسته.

    قربون حرف زدنت بشم.

    دیروز صبح داشتیم معلم بازی میکردیم و بعد نقاشی کشیدیم . پایینی ها را کشیدی . عمه ها و مادر و باباجون رو کشیدی. بعد مهتاب را بزرگ کردی و گفتی مهتاب بزرگهو مهسا کوچولو.

    خودت هم بزرگ کشیدی.

    بعد با فاصله اونها من و بابایی و خودت رو کشیدی. در ادامه گفتی اون که پایینه عنی(یعنی) یه عسل دیگه است دختر پایینی هاست.

    بعد گفتی از پایینی ها باباجون رو بیشتر دوست داری و اون هم تو را بیشتر از همه دوست داره. و مهسا رو هم خیلی دوست داری.

    دختر نازم، اون روز زنگ زدم به بابا گوشیش خاموش بود. گفتی بزن مغازه به اسول(رسول) بگو ببین بابایی کجا رفته.

    گاهی بهم میگی زنگ بزن بابا حایز(فایز) بگو عسل میگه زود بیا تا بریم شهر بازی. یا میگی بهش بگو برام فلان چیز رو بخره.

    جدیدا میگی با ممی ها حرف بزن ببین خوب شدند ؟ دیگه گربه ایی نیستند؟

    دیشب دیگه خودت باهاشون حرف زدی و گفتی: ممی ها میگنه عسل خواست بخوابه ما خوب میشیم.

    متوجه شدی موقع خواب فقط میزارم بخونری و میگم ممی ها خوبند. واسه همین گاهی میگی مامان خوب خوابم میاد با ممی ها حرف بزن و بگوو عسل خوابش میاد.

    عزیز دلم، دختر نازم خیلی زیبا صحبت میکنی. جملات کامل و با مفهوم. گاهی در جواب سوالات یه حرفهایی میزنی که میخواییم بخوریمت.

    جدیدا تو هم میگی من ozam (روزه ام) . همه چیزت خوبه. فقط مشکلی که باهات داریم نخوردن غذاته. نمیدونم چرا اینقدر بد غذایی.

    وقتی ازت میپرسند پایینی ها بجز اینکه فامیلتون هستند چه نسبت دیگه ایی باهاتون دارند؟ میگی: هسمایه مونند. (جای م و س را عوض میکنی و میگی)

    به مسلم هم همچنان میگی مسمل

    کتاب را کفاف میگی

    خیلی به سفر علاقه داری کتاب دزده و مرغ فلفلی رو که برات میخونیم. هرجایی را که میگیم . میگی بریم اینجا . ما اینجا نرفتیم.

    خیلی دوست داری بریم ترکیه.

    دیروز بعد از خیلی به من و بابایی خوش گذشت. روز خوبی رو گذروندیم. امیدوارم به تو هم خیلی خوش گذشته باشه.

    توی هفته گذشته دوشب دیگه هم پارک بودیم. اون موقع هم خیلی بهمون خوش گذشت. یه شبش بعد از شهربازی رفتیم تو حیاط بابا بستنی و بستنی خوردیم. به پیشنهاد تو  البته.

    خیلی علاقه داری غذا رو توی رستوران بخوری و تو کافی شاپ نوشیدنی میل کنی. واسه همین سعی میکنیم زیاد این جور جاها بریم.

    کمکمون هسته های آلبالو رو گرفتی. (یه کوچولو، آخه تو خیلی خیلی کوچولویی و حالا زوده، کار کنی)

    دیروز یک کم آب آلبالویی که ریخته بود روی سرامیک. به من نشونش دادی و گفتی ببین این پرنده است. حالا که توجه کردم دیدم حق با تو بود دقیقا شکل یه پرنده ایی که بال هاش رو باز کرده بود داشت پرواز میکرد شده بود.

    همیشه دوست داری برنده بازی ها تو باشی. در غیر این صورت خیلی حرص میخوری.

    جدیدا قهر میکین و فرار میکنی و میری یه اتاق دیگه. باید کلی التماست رو بکنیم تا قبول کنی. تازه باز هم قبول نمیکنی. باید حواست رو به یه موضوع دیگه پرت کنیم تا یادت بره.

    دیروز صبح ، بردمت دستشویی نمیدونم چت شد که یه دفعه قهر  کردی. فکر کنم دستم خیس بود خورد بهت. بعد بهم گفتی تو خیلی مامان بدی شدی ها.

    بعد هم قهر کردی و دویدی. کلی نازت رو کشیدم تا آشتی کردی.


    این مطلب تا کنون 447 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خیلی ,میگی ,گفتی ,داری ,دوست ,کشیدی ,دوست داری ,علاقه داری ,واسه همین ,خیلی دوست ,دختر نازم، ,
    13/4/94 روز شنبه

پنج شنبه 21/03/94

    به دایی مسلم هنوز میگی دای مسمل

    تو بازی هات و خاله باز هات میگی الکی مثلا من خاله ام بعد میگی حالا مامان شدم

    روز پنج شنبه 21/03/94 من و تو و بابایی با هم قصه حسنی حموم نمیرفت رو بازی کردیم.

    قربونت برم دیگه یاد گرفتی بعد از تموم شدن قصه این رو بخونی:

    بالا رفتیم دوغ بود، پایین رفتیم ماست بود قصه ما آست بود. کلاغه به خونه اش نرسید

    هنوز به ف، ح میگی. مثلا، حایز

    چند وقت پیش به بابا جون گیر داده بودی که مامانت کجاست بابات کجاست اسمشون چیه؟ چرا نیبرنت پارک؟ چرا برات بستنی نیخرن؟5،6 روزه با بابا جون خوب شدی. اون شب منظورم سه شنبه شب 19/3/94 است برای اولین بار دیدم خیلی مهربون تو بغلش رفتی و گذاشتی بوست کنه. تو گوشش حرف میزدی و با هم میخندیدید. باباجون غرق شادی بود.


    این مطلب تا کنون 336 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : میگی ,
    پنج شنبه 21/03/94

یک شنبه 24/03/94

    سلام دختر خوبم نازگل همون طور که برات گفته بودم مدتیه بلاگفا قطع شده . من هم تصمیم گرفتم همینجا تو ورد برات بنویسم .

    عزیزم الان تو امتحانات ترم دوم هستیم. خیلی خوب درک میکنی. قبل از امتحانات وقتی ازت پرسیدم وقتی مامان امتحاناتش شروع شد باید چیکار کنی ؟

    گفتی: برم پایین،خونه عمه هریده، خونه دای ممد، برم پارک ( خیلی قشنگ و کشیده این جملات رو میگفتی)

    البته این ترم مرخصی نداشتم و مثل ترم قبل لازم نبود بری از خونه بیرون. فقط سه روز تعطیلات خرداد که اون  هم همش با بابایی مررفتی پارک

    بقول خودت ، پارک نادری،زیر زمینه، سیتی

    الان تا بهت میگم درس دارم میگی مامان تو درس بخون من میرم پیش عارفه.

    جالبه تا برمیگردی میگی : مامان درس خوندی.

    گاهی هم میایی تو اتاق و بهم میگی خوب درست رو بخون.

    بعد از امتحان هم میپرسی مامان امتحان خوب بود>

    اولین بار که بهم گفتی مامان سخته. (منظورت درسم بود). خوردمت

    دیشب امدی و مدل من دستات رو گذاشتی رو بالش و گفتی من دارم درس میخونم . شروع کردی به خط خطی کردن جزوه ام. بعد هم نقاشی کشیدی .

    نقاشی من و خودت و بابا رو. خودت رو خیلی بزرگ کشیدی از اول تا آخر کاغذ و گفتی عسل خیلی بزرگه. بعد هم بابایی رو کشیدی و کنارش من رو کشیدی. بعد گفتی رفتیم خرید حالا داریم برمیگردیم خونه مون.

    خیلی قشنگ تحلیل میکنی.قوه تخیلت بالاست. قربون قوه تخیلت برم

    شب امتحانم با آزانس بردمت خونه دایی مش علی و برگشتم. اون شب خیلی بهت خوش گذشت با عارفه و عاطفه بازی کردی و آخر شب هم رفتی خونه دایی ممد و کلی بازی کردی.

    واسه همین دوست داری بری پیش عارفه. و اگه مثل دیروز که زنگ زدم و نبودند . گفتی خوب برم پیش عمه هریده. که اون هم گفت میخواد بره بیرون. بعدش گفتی برم پایین با دا (مادر)یا باجون (باباجون) بازی کنم. که در آخر بردمت پایین. برات غذا درست کردم و گذاشتم توی فر. مادر میخواست بره بیرون و توهم خواستی باهاش بری. من دلم نمیخواست بری و میخواستم وقتی برگشت تو رو ببرم پایین. اما وقتی اصرار مادر و تو رو دیدم . بردمت پایین تا باهاش بری بیرون.

    بعد هی زنگ میزدم ببینم کی برمیگردید که غذات رو بیارم.

    ساعت 8:30 برگشتید و من غذات رو آوردم و بازی بازی سعی کردم تو حیاط بهت بدم.

    وقتی این موقع ها که من دارم درس میخونم میری پایین و من میام بهت سر بزنم یا برات غذا میارم که بهت بدم بخوری. تا صدای در رو میشنوی انگار میدونی منم. داد میزنی اومد. مامان اومد.

    بعد از همون دور دستات رو باز میدونی و میدوی بغلت  و شروع میکنی به بوس کردنم.

    الهی دورت بگردم دیروز بابایی رو هم کلی بوسیدی.

    دیروز عصر داشتم با بابایی حرف میزدم که چرا اینقدر بهت گفتم  و اس ام اس دادم باز یادت رفت شکر بخری. حالا من مربا رو چیکار کنم.

    یه دفعه گفتی مامان چی شد؟ یه دفعه دعوا شد؟

    نمیدونستم بخندم توضیح بدم چی بگم.

    بعد برات کاملا توضیح دادم و گفتم که دعوا نیست فقط ناراحت شدم . و الان نمیدونم چیکار کنم. آلبالوها خراب میشند.

    یه دفعه گفتی : بابا خسته بود یادش رفت.

    من هم دوباره زنگ زدم به بابا و کلی خوب باهاش حرف زدم که متوجه بشی دعوایی در کار نبوده.

    شب قبلش کمکم هسته آلبالوها را در اوردی.

    شب که امدی بالا با هم مربا رو گذاشتیم که بپزد. و هی عجله داشتی زودتر آماده بشه.

    یه شربت تازه  و خنک هم برای سه تاییمون درست کردم. بابایی که خیلی از شربت ومربا خوشش امد.

    تو  هم مربا رو خیلی دوست داشتی.

    طرز درست کردنش رو برات بعدا مینویسم که ان شااله بزرگ شدی درست کنی.

    این اولین باری بود که مربای آلبالو درست میکردم. اون هم به کمک دستای کوچولدی تو.

    فدای دستات بشم.

    روز جمعه که میخواستیم بریم خونه بابا جون دو تا از انگشترهات رو دستت کردم. چقدر به دستات میومد. مبارکت باشه. همیشه به شادی و پوشیدن و لذت بردن از زندگیت باشی.برگشتنی حاضر نبودی بیایی . خیلی گریه کردی. به قول مامان جون گریه میکردی و میلرزدی و میگفتی نریم. ولی باید میرفتیم.با گریه سوار ماشینت کردیم توی ماشین سینه ام رو گذاشتم دهنت تا خوابت برد. اما شب تو خواب همش ناله میکردی. بابایی میگه صبح هم پا میشدی و بابا رو میزدی و دوباره میخوابیدی.

    عصر شنبه  گفتی زنگ بزن سیتی و نیا. من هم زنگ زدم کلی باهاشون صحبت کردی. البته روز پنج شنبه هم باهاشون خیلی تلفنی صحبت کردی و بهشون میگفتی خوب چیکار دارید . من دارم میام خونه تون. مثل اینکه انها بهت میگفتند بیا خونه مون و تو هم در جواب این رو میگفتی.عصر یک شنبه باز هم با سی تی نیا صحبت کردی.

    بعد هم همش میگفتی مامان بریم دیگه خونه سیتی نیا. قرار شد این هفته دوبار بریم خونه شون.

    بعد که بهت گفتم باید خونه رو تمیز کنم لباس ها رو بشورم، حمام کنیم و ظرفها رو بشورم.

    می اومدی و همش میپرسیدی مامان ظرفها رو شستی خونه تمیزه دیگه، حالا بریم.

    شب ساعت 3 بود که از حمام بیرون امدیم. بعد گفتی مامان بریم دیگه. تا الکی زنگ زدم خونه سیتی و نیا و گفتم مامکانشون میگه خوابیدند تا بی خیال شد یو بعد خوابت برد. اما صبح تا بهت گفتم پا شو بریم . با یک بار صدا کردن بیدار شدی و گفتی خوب بابا بیدار نشده.

    دختر خوبم عاشقتم. فعلا باید برم . میام و سرفرصت برات دوباره مینویسم.


    این مطلب تا کنون 324 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خونه ,گفتی ,خیلی ,کردی ,برات ,درست ,صحبت کردی ,بریم خونه ,بریم دیگه ,خونه سیتی ,دفعه گفتی ,
    یک شنبه 24/03/94

22/3/94

    عسل عزیزم، سلام

    خیلی وقته برات ننوشتم . بلاگفا مدتیه قطع شده. دو مطلب قبلی هم که ماه گذشته برات نوشتم هنوز وارد بلاگفاش نکردم

    عزیز دلم الان دقیقا 2 سال و 5 ماه و 20 روزته.

    دخترم گلم، آتا قربون، جدیدا روزی هزار بار بوسه بارانم میکنی. اینقدر با احساس و عاشقانه بوسم میکنی که گویا در آسمانها سیر میکنم.

    دختر خوبم نازگل خانم همه کسم عمرم زندگیم مونسم الهی فدات بشم دلم برات تنگ شده. اینقدر شیرین زبون شدی که نگو و نپرس.

    یک ماهی میشه که دیگه به رنگ صورتی نمیگی صورتو و همون صورتی میگی. اسم آجی ها ت رو همون ستایش و نیایش صدا میکنی.

    جدیدا میگی من چند تا آجی دارم. آجی سیتس و آجی نیا و آجی مهرسا.

    دیروز رفته بودیم خونه باباجون . پدربزرگه پایینیت سر به سرت میذاشت که نرو دوست ندارند. از ته دل جیغ میکشید و حرص میخوردی که باجون خیلی دوستم داره.( واقعا هم همین طوره و خیلی دوستت داره)

    دخترم گاهی میگی یعنی من مامانم و تو دخمرمی. و بعد شروع میکنی به بوس کردنم.


    این مطلب تا کنون 303 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : میکنی ,میگی ,برات ,
    22/3/94

22/2/94

    سلام عزیز دلم

    وای عسل عزیزم دلم برات چقدر تنگ شده. چقدر دلم میخواست الان پیشت بودم و بغلت میکردم. بوسه بارانت میکردم. تو هم جدیدا من رو بوسه باران میکنی و بعدش می گی چسبید.

    قربون بوسیدنت بشم.

    اینقدر با احساس دستات رو دور گردنم حلقه میکنی و عاشقانه میبوسیم که فکر مکنم در زمین نیستم و در آسمانها پرواز میکنم.

    گاهی  که بهت میگم اینقدر بوسم نکن ناراحت میشم قربونت بشم بذار من بوسه بارانت کنم. در جوابم میگی " خوب دوست دارم"

    قربون حرف زدنت.

    دختر مهربون و با احساسم این دانشگاه رفتن و کار اداره واقعا داره وقتم رو پر میکنه . از اینکه دیشب نتونستم باهات توپ بازی کنم و خوابم برد خیلی ناراحتم. البته بابایی جبران کرد و تا دو و نیم باهات بازی کرد.

    به بابایی گفتم اگه برنامه اش جور بشه ان شااله جمعه بریم قمصر و کاشان.

    مطمئنم بهمون خوش میگذره. میخوام بریم و بهت دشت گل های خوش بو خوش رنگ گل محمدی رو نشون بدم. باغی پر از گلهایی با رنگ مورد علاقه ات (صورتی).

    راتای خوبم عسل نازم نازگل خانم. آتا قربون همه کسم، عمرم،  مونسم میدونی که عاشقتم. برای همیشه شاد و سالم بودنت سوره بقره نظر کرده بودم که فردا قرائتش تموم میشه.

    خدای خوب و مهربونم خدای رحیم و رحمان یگانه مونس قلبها ازت میخوام دخترم همیشه سالم و شاد باشه. عاقبت بخیر بشه. پیر شه. با نوه و نتیجه اش شاد زندگی کنه. عاشقانه زندگی کنه. به خودش و ما افتخار کنه. قلبش همیشه پاک باشه و با عطوفت.

    آمین

    عسل عزیزم روزچهارشنبه  16/2/94 اتفاق جالبی تو آپارتمانمون افتاد . اون روز عصر من ازت فیلم گرفتم که تو صحبت هات اشاره ایی به اون اتفاقات میکنی.

    جدیدا باهات مصاحبه میکنیم.

    خیلی زیبا حرف میزنی چند تا از حرفها رو مینویسم. با انگلیسی برات مینویسم که حرکات و صداهاشون هم مشخص باشه

    دایی مسلم : دای mosmel

    فایز:hayez

    فریده:harideh

    فرناز:harnaz

    فراز و فاضل: haraz-hazel

    روز:ooz

    مامان جون گوهر: maanjun gaurat

    کدام:komod

    یکی:وقتی میخوای بگی یکی تو جملاتت میگی هیچکی. مثلا داشتیم میرفتیم یکی امد رو میگی "هیچکی. مثلا داشتیم میرفتیم یکی امد رو میگی "dashtim baraftim hichki bayamad

    اومد: amad

    ببریم:babarim

    در رو ببندیم : dar ro babasim

    تو بازی هات تند تند نقش عوض میکنیم مثلا من خاله میشم میام خونه تون مهمونی. بهم میگی مهمون چی میخوای(یعنی چی برات بیارم بخوری). بعد میگی حالا من مامانت شدم و تو دخمرم شدی. یا بابا جون میشی و میایی بهم میگی غذای عسل رو بهم بده بخورم.

    من هم میگم نه. این غذا مال ناناز خانمه. مال عسل خوشگله است مال دختر نازمه نمیدم. 

    بعد یه دفعه میگی حالا من دخمرت عسل شدم.

    بعد میگی"کی اینجا بود. چی گفت"

    و من برات تعریف میکنم باباجون امده بود و میخواست غذات رو بخوره.

    عزیزم عصر ها باهام آشپزی میکنیم. تو هم کمکم میکنی ادویه میزنی و ...

    الهی فدات بشم گل دختر.  به قول  خودت ناز گلم الان باید برم باز هم برات از شیرینکاری هات مینویسم.

    بوس بوس بوس

    عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتم

    بذار بگم بابایی شبها تا ساعت 3 همش باهات بازی میکنی واقعا عاشقته و اگه کفر نباشه میپرستتت


    این مطلب تا کنون 306 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : میگی ,میکنی ,برات ,بازی ,باهات ,میکنیم ,داشتیم میرفتیم ,میگی حالا ,مثلا داشتیم ,هیچکی مثلا ,باهات بازی ,مثلا داشتیم میرفتیم ,
    22/2/94

23/1/94 کارهای بامزه ات در این دو سه روز

    دختر نازم سلام زندگیم خوب من گلم جیگرم نازگل خانم سلام

    1- دختر نازم اکثر اوقات بهم میگی عنی من مامانم ، تو نینی یا میگی عنی  من مامانم تو دخمری. (عنی= یعنی و دخمر=دختر) و بعدش میخوای بهم غذا بدی یا من رو ببری دستشویی. جالبه همیشه برای رفتن به دستشویی باید کنار مبل بایستیم و مشابقه بدیم و همیشه باید من طوری بدوم که تو برنده بشی. دیروز حواسم نبود زدم جلوت عصبانی و ناراحت شدی و دوباره برگشتیم و از اول مسابقه دادیم و تو برنده شدی. دم درب دستشویی که میرسیم شلوارت رو خودت باید حتما در بیاری و من رو هم مجبور میکنی که حتما همون کار رو انجام بدم هر چه میگم من بزرگخ میتونم همین طوری برم دستشویی . اما حرف حرف خودته. جالبه گاهی هم خودت میخوای واسم در بیاری

    اکثر اوقات تعیین میکنی کجا بشینم و 0خودت باید شلنگ رو دستت بگیری. خلاصه با هزار ترفند تا بتونم بشورمت. خودت میگی بلدی و با دست  سعی میکنی خودت رو بشوری

    به من هم آب میریزی. عجب دخمری  

    روزی که کرمانشاه رفته بودیم بین راه چوپون و گوسفنداش رو دیدیم بین گله اش یه بع بع ایی کوچولو بود که بابا سعی کرد اون رو بذاره بغلت تا باهاش عکس بگیری . اولش خواستی بغلش کنی . بعد خودت رو کشوندی عقب و گفتی : وای چه بویی میده. بوی پیف میده 

    و بعد از اون همش از من میپرسی چرا مامان بع بع ایی اون رو نمیشوره. چرا بوی پیف میداد

    من هم اکثرا از همین استفاده میکنم تا بتونم بشورمت.

    2-دختر عمه فریده روز 20 به دنیا امده. ما 21 روز جمعه خونه شون بودیم که تو هی میگفتی شیر میخوام. من هم نمیخواستم اونجا تو اون جمع بهت شیر بدم ولی راضی نشدی . به شوخی بهت گفتم دختر پیره. تو هم در جوابم گفتی خودتی.

    3-گاهی بهم میگی نی نی بیا شیر بخور بعد حرفهای خودم رو به خودم میگی مثلا میگی بسه تو بزرگی چقدر شیر میخوری . یا میگی دختر پیره بسه....

    4-روز یک شنبه حدود یک ساعتی داشتی سینه ام رو مک میزدی . خسته شده بودم تازه باید میرفتم سر کار. و اگه میفهمیدی میخوام برم سر کار مثل روز گذشته گریه میکردی و نمیشد هیچ طوری ساکت کرد. واسه همین نمیخواستم متوجه بشی که میخوام برم سر کار. برای همین بهت گفتم خوب بخواب بذار من هم بخوابم چقدر اذیتم میکنی

    با حالت غر گفتی: خوب بخواب و بعد پشت کردی بهم و شروع کردی به آرم آروم غر زدن .

    من و بابایی میخواستیم بخوریمت . و از طرفی نمیشد عکس العمل نشون داد چون نمیخوابیدی

    5- جدیدا یه غذای من در آوردی خودم  و خودت با هم درست میکنیم  و میذاریم توی فر که هر سه مون خیل دوست داریم.

    6-امروز قراره اون ماکارانی که شبکه جم تبلیغ میکنه برات درست کنم. خودت سفارش دادی.

    7-دیشب بارون شدیدی می امد. بابایی امد و بردمون بیرون کلی زیر بارون دور زدیم. تو هم همش میپرسیدی کجا میریم. بعد  رفتید و با بابایی خرید کردید ژل و... خریدید . امدی تو ماشین و ک لی با ذوق برام تعریف میکردی که ژل خریدی 

    بعد رفتیم دکتر. من رفتیم پیش دکتر. آمپول بابا رو هم دیدی که خانم پرستار چطوری میزنه

    بعد یه سر رفتی پیش مهرسا. من تو ماشین موندم چون سرما خوردم . ترسیدم اونها رو مریض کنم.

    8-هفته گذشته چراغ سبز و قرمز رو یاد گرفتی. حالا سر چهارراه تا قرمز میشه میگی ما باید بایستیم. و وقتی چراغ سبز میشه میگی ما باید  حرکت کنیم

    9-قربون دختر نازم برم دیروز بقعد از رفتن من کلی گریه کردی بعد گویا بستنی خواستی. خودن و بابایی خوابتون برد و بستی تو دستت ریخت روی موهات و تمام سرت رو کثیف کرد. بعد از ظهر که امدم خونه دیدم کلاه رو کج و کوله گذاشتی سرت. وقتی خواستم درش بیاری نذاشتی و اصلا دوست نداشتی من تو اون وضعیت ببینمت. هر چه توضیح دادم که من مامانتم خجالت نداره. اما راضی نشدی. بابا هم برام تعریف کرد که بستنی روی موهات ریخته. با همون کلا خوابیدی. بعد که بیدار شدی رفتیم حمام. کلی آب بازی کردی خودت بدنت رو با شامپو بدن شستی و برای اولین بار گذاشتی موهات رو بدون گریه کردن بشورم.

    10-من فدای تو بشم . گاهی کلماتی رو میگی که تعجب میکنم که این رو از کجا بلد شدی . مثلا دیشب زانوت خورد به تخت . گفتی وای مامان زانوم درد گرفت.

    من هم بوسیدمش.

    دختر خوبم  گاهی که داری کاری میکنی برمیگردی و بهم میگی . مامان حالا بهم بگو ناز گل چیکار میکنی 

    یعنی اینقدر دقیقی که میدون یمن بهت نازگل هم میگم

    وقتی ازت میپرسم اسمت چیه میگی . عسل اتا


    این مطلب تا کنون 321 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : میگی ,دختر ,خودت ,میکنی ,همین ,کردی ,دختر نازم ,میشه میگی ,برام تعریف ,راضی نشدی ,بتونم بشورمت ,
    23/1/94 کارهای بامزه ات در این دو سه روز

31-1-94 دیگه تنهایی دستشویی میری

    سلام ناناز خانم ، نازگلم الهی قربونت برم . خوبی جیگرم. الان تو خونه داری چیکار میکنی بابایی میگه صبح تا از خواب بیدار میشی میگی بریم دنبال مامان و بیاریمش. دیشب برات توضیح دادم که موقع ناهار میام ، وقتی بهتون زنگ زدم بیاین دنبالم. 

    با اینکه الان دو سال و نزدیک 5 ماهته اما هنوز عادت نکردی که من باید برم سر کار و با این قضیه کنار نیومدی.

    دردت بجونم . اصلا حس حسادت به مهرسا رو نداری با اینکه دیشب همش بغل من بود نازش میکردم اصلا بدت نیومد. تازه کادوی که براش خریدیم (گوشواره) رو خودت بردی و به عمه دادی. مامان دورت بگرده که این قدر خوبی

    دیشب که بهت گفتم آماده شو تا بریم پیش مهرسا گفتی چرا همش باید بریم پیششون. ما که دیروز رفتیم.

    الهی فدات بشم دیروز که حمام میکردی دیگه موقع سر شستن گریه نکردی . کم کم داری یاد میگیری چطوری رفتار کنی که شامپو تو چشمای نازت نره.

    فدای دخترم بشم. شبها مسواک میزنی . به مسواک میگی مسکاک

    دیشب بعد از کلی فوتبال که سه تایی بازی کردیم من رفتم و خودم رو زدم به خواب. (ساعت دو شده بود و نمیذاشتی بخوابم).امدی بالای سرم هی میگفتی پاشو خواب آلو

    این اولین باری بود که این کلمه رو ازت شنیدم

    دیشب بالن آرزوها رو بردیم رو پشت بام هوا کنیم (البته نشد)

    5 روز میشه که دیگخ تنهایی میری دستشویی. بهت دارم یاد میدم که هر کسی باید تنهایی بره و نمیشه دو نفر با هم برند دستشویی. (البته خودم هنوز میشورمت)

    هر بار میگی مامان رفتیم کرمانشاه به بع بع ایی بگو بچه اش رو بشوره که بو پیف نده.

    هر وقت نمیذاری بشورمت میگم میخوای مثل بع بع ایی  بو پیف بدی. سریع میایی تا بشورمت. 

    دستت رو تکون میدی و میگی پیف پیف . بع بع ایی بو میداد.

    الهی من دورت بگردم . کاش الان پیشت بودم . بغلت میکردم و میبوسیدمت.

    مامی دورت بگرده.

    من دیگه باید برم و به کارای اداره برسم. عاشقتم

     


    این مطلب تا کنون 347 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : دیشب ,میگی ,دورت ,تنهایی ,دستشویی ,بریم ,دورت بگرده ,
    31-1-94 دیگه تنهایی دستشویی میری

23/1/94 کارهای بامزه ات در این دو سه روز

    دختر نازم سلام زندگیم خوب من گلم جیگرم نازگل خانم سلام

    1- دختر نازم اکثر اوقات بهم میگی عنی من مامانم ، تو نینی یا میگی عنی  من مامانم تو دخمری. (عنی= یعنی و دخمر=دختر) و بعدش میخوای بهم غذا بدی یا من رو ببری دستشویی. جالبه همیشه برای رفتن به دستشویی باید کنار مبل بایستیم و مشابقه بدیم و همیشه باید من طوری بدوم که تو برنده بشی. دیروز حواسم نبود زدم جلوت عصبانی و ناراحت شدی و دوباره برگشتیم و از اول مسابقه دادیم و تو برنده شدی. دم درب دستشویی که میرسیم شلوارت رو خودت باید حتما در بیاری و من رو هم مجبور میکنی که حتما همون کار رو انجام بدم هر چه میگم من بزرگخ میتونم همین طوری برم دستشویی . اما حرف حرف خودته. جالبه گاهی هم خودت میخوای واسم در بیاری

    اکثر اوقات تعیین میکنی کجا بشینم و 0خودت باید شلنگ رو دستت بگیری. خلاصه با هزار ترفند تا بتونم بشورمت. خودت میگی بلدی و با دست  سعی میکنی خودت رو بشوری

    به من هم آب میریزی. عجب دخمری   

    روزی که کرمانشاه رفته بودیم بین راه چوپون و گوسفنداش رو دیدیم بین گله اش یه بع بع ایی کوچولو بود که بابا سعی کرد اون رو بذاره بغلت تا باهاش عکس بگیری . اولش خواستی بغلش کنی . بعد خودت رو کشوندی عقب و گفتی : وای چه بویی میده. بوی پیف میده 

    و بعد از اون همش از من میپرسی چرا مامان بع بع ایی اون رو نمیشوره. چرا بوی پیف میداد

    من هم اکثرا از همین استفاده میکنم تا بتونم بشورمت.

    2-دختر عمه فریده روز 20 به دنیا امده. ما 21 روز جمعه خونه شون بودیم که تو هی میگفتی شیر میخوام. من هم نمیخواستم اونجا تو اون جمع بهت شیر بدم ولی راضی نشدی . به شوخی بهت گفتم دختر پیره. تو هم در جوابم گفتی خودتی.

    3-گاهی بهم میگی نی نی بیا شیر بخور بعد حرفهای خودم رو به خودم میگی مثلا میگی بسه تو بزرگی چقدر شیر میخوری . یا میگی دختر پیره بسه....

    4-روز یک شنبه حدود یک ساعتی داشتی سینه ام رو مک میزدی . خسته شده بودم تازه باید میرفتم سر کار. و اگه میفهمیدی میخوام برم سر کار مثل روز گذشته گریه میکردی و نمیشد هیچ طوری ساکت کرد. واسه همین نمیخواستم متوجه بشی که میخوام برم سر کار. برای همین بهت گفتم خوب بخواب بذار من هم بخوابم چقدر اذیتم میکنی

    با حالت غر گفتی: خوب بخواب و بعد پشت کردی بهم و شروع کردی به آرم آروم غر زدن .

    من و بابایی میخواستیم بخوریمت . و از طرفی نمیشد عکس العمل نشون داد چون نمیخوابیدی

    5- جدیدا یه غذای من در آوردی خودم  و خودت با هم درست میکنیم  و میذاریم توی فر که هر سه مون خیل دوست داریم.

    6-امروز قراره اون ماکارانی که شبکه جم تبلیغ میکنه برات درست کنم. خودت سفارش دادی.

    7-دیشب بارون شدیدی می امد. بابایی امد و بردم بیرون کلی زیر بارون دور زدیم. تو هم همش میپرسیدی کجا میریم. بعد  رفتید و با بابایی خرید کردید ژل و... خریدید . امدی تو ماشین و ک لی با ذوق برام تعریف میکردی که ژل خریدی 

    بعد رفتیم دکتر. من رفتیم پیش دکتر. آمپول بابا رو هم دیدی که خانم پرستار چطوری میزنه

    بعد یه سر رفتی پیش مهرسا. من تو ماشین موندم چون سرما خوردم . ترسیدم اونها رو مریض کنم.

    8-هفته گذشته چراغ سبز و قرمز رو یاد گرفتی. حالا سر چهارراه تا قرمز میشه میگی ما باید بایستیم. و وقتی چراغ سبز میشه میگی ما باید  حرکت کنیم

    9-قربون دختر نازم برم دیروز بقعد از رفتن من کلی گریه کردی بعد گویا بستنی خواستی. خودن و بابایی خوابتون برد و بستی تو دستت ریخت روی موهات و تمام سرت رو کثیف کرد. بعد از ظهر که امدم خونه دیدم کلاه رو کج و کوله گذاشتی سرت. وقتی خواستم درش بیاری نذاشتی و اصلا دوست نداشتی من تو اون وضعیت ببینمت. هر چه توضیح دادم که من مامانتم خجالت نداره. اما راضی نشدی. بابا هم برام تعریف کرد که بستنی روی موهات ریخته. با همون کلا خوابیدی. بعد که بیدار شدی رفتیم حمام. کلی آب بازی کردی خودت بدنت رو با شامپو بدن شستی و برای اولین بار گذاشتی موهات رو بدون گریه کردن بشورم.

    10-من فدای تو بشم . گاهی کلماتی رو میگی که تعجب میکنم که این رو از کجا بلد شدی . مثلا دیشب زانوت خورد به تخت . گفتی وای مامان زانوم درد گرفت.

    من هم بوسیدمش.

    دختر خوبم  گاهی که داری کاری میکنی برمیگردی و بهم میگی . مامان حالا بهم بگو ناز گل چیکار میکنی 

    یعنی اینقدر دقیقی که میدون یمن بهت نازگل هم میگم

    وقتی ازت میپرسم اسمت چیه میگی . عسل آتا

    قربونت برم اینها رو 23/1/94 برات نوشتم اما تازه امروز فرصت کردم بذارم تو وبلاک.


    این مطلب تا کنون 343 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : میگی ,دختر ,خودت ,میکنی ,همین ,کردی ,دختر نازم ,برام تعریف ,میشه میگی ,دختر پیره ,راضی نشدی ,
    23/1/94 کارهای بامزه ات در این دو سه روز

    سلام ناز گل خانم عیدت مبارک

    سال نو مبارک. ان شااله که 150 ساله بشی. البته 150 سال باعزت و شادی و به سلامتی و سر پای خودت.

    عسل خوبم زیبای مامان دختر دوست داشتنی من، امسال سفره هفت سین رو تو چیدی. 

    امسال خونه تکونی خیلی اذیتم کرد با اینکه نیروی کمکی گرفته بودم اما خیلی از کارها رو نمیشد و خودم باید انجام میدادم به دلم نبود کسی انجام بده. فرش ها رو هم داده بودیم بیرون. ولی چون نمیتونستم مرخصی بگیرم آشپزخونه خیلی اذیتم کرد. تقریبا ساعت 10 شب بود که متوجه شدم بابا چیکار کرد(قضیه طلاهام) خیلی ناراحت شدم باورش برام سخت بود فقط جیغ میزدم و عصبانی شده بودم. تو انگار ترسیده بودی و سعی میکردی باهام حرف بزنی تا مثلا بحث عوض بشه و سعی میکردی آرومم کنی . قرار بود دایی بعد از سال تحویل بیاد خونه . فقط میگفتم ما امسال هفت سین هم نمیچینیم و به محمد هم زنگ بزن بگو نیاد. اصلا نه جایی میریم و نه میخوام کسی خونه مون بیاد. 

    تو عزیز دلم همش فکر میکردی قراره تولد بگیریم و گفتی دایی بیاد جشن بگیریم. بعد که من ناراحت بودم و همش این جملات رو تکرار میکردم گفتی مامان من زنگ میزنم به دایی میگم جشن نداریم تولد نداریم. 

    الهی بمیرم همین جمله ات من رو به خودم اورد و خودم رو جمع کردم و بغلت کردم  و انگار که اتفاقی نیوفتاده شروع کردم به خندیدن و مسخره بازی در آوردن با تو . بعد از جمع کردن کمد و مرتب کردن اتاق خواب . رفتیم و با هم سفره رو روی میز ناهار خوردی پهن کردیم. کلی ذوق میکردی. امسال اولین باری بود که سفره رو روی این میز پهن میکردیم. من هفت سین رو توی کاسه های شیشه ایی که خودم نقاشی کرده بودم میزاشتم و میدادم به تو عزیز دلم و تو اونها رو میزاشتی سر سفره. بزغاله خشک شده مون رو هم گذاشتم .

    سفره مون خیلی قشنگ شد. بعد با هم رفتیم سریع دوش گرفتیم. جالبه اصلا نگفتی نمیام. انگار میدونستی عیده. و جالبتر این که وقتی کت و شلواری که ست خودم بود رو تنت کردم اصلا نگفتی نمیپوشمو اخه برای لباس پوشیدن خیلی ایرادی هستی (البته جدیدا هر چیزی شبیه من باشه رو زود قبول میکنی . مثلا دمپایی رو فرشی میپوشی و میگی شبیه مامان. حتی لاس زیرت هم میخوای شبیه من باشه)

    بابایی توی این فرصت ظرف ها رو شسته بود . کمکمون مرتب میکرد . اون هم سریع لباس پوشید. سر میز نشستیم که سال تحویل شد. ما دعا میکردیم. تو هم دستان کوچیکت رو بالا بردی و لبات رو تکون میدادی. 

    خدایا به حق این دستان کوچک به حق معصومیت فرزندم همیشه پشت و پناهش باش فرزندم همیشه از نعمت سلامتی برخوردار باشه شاد و خندان و موفق باشه. با عزت و اعتماد به نفس و با ایمان باشه. خدایا همیشه در کنار عسلم باش حتی اگر  او روزی تو را فراموش کرد که آرزو میکنم این اتفاق هرگز نیوفتد.

    خوشحال بودی. و همش منتظر دایی بودی. هی میگفتی کی دایی میاد. خواب تو چشمات بود اما همش منتظر بودی. کتت رو در آورده بودی اما همین که زنگ در رو زدند دویدی و گفتی کتم کو. مهمونها امدند و دمپایی هات ( به قول خودت دمپانات رو پات کردی)

    اون شب تا 5 بیدار بودیم. بعد از رفتن  دایی خوابت برد. 

    ما هم تازه یک کم شام خوردم(صبحانه در اصل) و خوابیدیم.

    صبح که بیدار شدیم یه صبحانه توپ براتون آماده کردم که البته چیزی نخوردی.با بابایی خواستیم آماده شیم بریم پایین که عموها و عمه ها امدند. من تو امسال لباسامون ست هم بود. وقتی با هم وارد شدیم و سلام کردیم همه کلی ذوق کردند و انگار تعجب کرده بودند. خلاصه بعد از پذیرایی عیدی دادن و رفتن مهمونها لباس پوشیدیم و رفتیم پایین خونه باباجون اینا . اونجا هم کلی عکس ازت گرفتم. باباجون طبق رسم و رسومات قدیم به عمو 


    این مطلب تا کنون 344 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خیلی ,بودی ,سفره ,باشه ,انگار ,میکردی ,منتظر بودی ,فرزندم همیشه ,اصلا نگفتی ,خیلی اذیتم ,

شستن آشپزخونه 24/12/93

    سلام دختر گلم عسل نازم زیباترین دختر نازگل خانم

    الهی من دورت بگردم

    دیروز عصر یه قسمت از آشپزخونه رو میخواستیم با بابایی بشوریم مگه تو اجازه میدادی همش میگفتی عسل بزرگه . از چهارپایه بالا میرفتی جارو سقفی رو تو آب کف میزدی و میخواتس به همه جا حتی به ماشین ظرفشویی،لباس شویی،اجاق گاز و یخچال هم بکشی. بعد شلنگ رو بر میداشتی و همه جا رو آب میپاشیدی. وقتی بهت میگفتم مامانی خودت رو خیس نکن یعنی دعوات میکنم. میگفتی نخیر تو خودت رو خیس کردی . بعد نگاه میکردی تا یه قطره آب رو شلوارم پیدا کنی تا بهم نشون بدی.

    هر از گاهی هم میگفتی" گفتم عسل بزرگه" " گفتم من میشورم" 

    خلاصه کلی خسته شدی 

    آستین هات هم خیس شدند اما باز قابل تحمل بود فکر میکردم بیشتر از اینها خودت رو خیس کنی. اخری ها دیگه خسته شدی و هی میگفتی بریم. بعد هم گفتی عسل میره تو اتاق.

    رفتی ، من رو صدا میکردی که برق اتاق رو روشن کنم. من هم سریع آنجا رو جمع کردم و بازی بازی لباسات رو درآوردم( از عوض کردن لباس اصلا خوشت نمیاد)

    خوابت برد. قبلش میگفتی مامان شیر بخورم بخوابم بعد بریم شهر بازی.

    من هم اینقدر خوابم میومد که نمیدونم کی خوابم برد. 

    خدا رو شکر وقتی بیدار شدی یکی دو بار گفتی شهر بازی اما گیر ندادی. موقعی که داشتیم آشپزخانه رو میشستیم بهت گفته بودم  سردت شده برات چای نبات درست میکنم . وقتی بیدار شدی گفتی مامان چای نبات. من هم برات درست کردم. اما اینقدر عجله داشتی که نذاشتی دم بکشه. بعد میگفتی مامان کم نباشه، زیاد باشه. اگه زیاد باشه دلم پر میشه. (اینجاش رو که میگفتی تناقض تو حرفت پیش میومد)

    خلاصه چای زیاد میخواستی.    

    دختر نازم الهی فدات بشم، گاهی اسم من رو حکیما صدا میکنی و وقتی بهت میگم اسمم رو مسخره نکن من هم اسمت رو مسخره میکنم 

    و بعدش به شوخی صدا میکنم کندو عسل ، یا زنبور . از خنده غش میکنی و میگی مامان عسل رو مسخره نکن و گاهی مگی مخسره نکن

    نازگل روز جمعه برده بودمت پیش خیاط تا کت و شلواری که ست خودم برای تو خونه برای عید برات دوخته رو پرو کنی. قبلش بهت که گفتم بهم گفتی اول غذا بعد شهربازی و بعد خیاطی( کلمه خیاطی رو خیلی بامزه میگی)

    و من هی برات تعریف میکردم که اگه دیر بریم خیاطی ، خیاط میره مهمونی و خونه نیست واسه همسن اول میریم خیاطی. قبول دار نبودی. ولی من هم چون قول داده بودم و ساعت 8 شب بود و نمیشد دیرتر بریم مجبور شدم بریم اونجا.

    جالب اینه اخم کرده بودی و حتی به لباسات هم نگاه نکردی. هر چه من پوشیدم و گفتم تو هم بپوش(کلا خیلی دوست داری لباسات و کارات شبیه من باشه، توی همه کارها میگی شبیه مامان) نپوشیدی. خلاصه از اونجا که بیرون زدیم گفتی "گفتم اول بریم شهر بازی"

    وای نمیدونستم بخندم اخم کنم 

    جا خوردم که این رفتار رو کرده بودی.

    خیلی خیلی من رو دوست داری. هر از گاهی میگی مامان بغل. وقتی بغلت میکنم دستات رو حلقه میکنی دور گردنم و سرت صورتت رو میچسبونی به صورتم.

    خیلی با ناز و ادعا حرف میزنی.

    همش میگی من بزرگم

    خیلی وقتها تو مامانی و ماها نی نی اتیم

    بابا پسرته. و من دخترت(دوخرم(بهم میگی دوخرم))

    با عروسکات خیلی قشنگ حرف میزنی واقعا انگار جون دارند و داداش و آجی اتند. دیروز اسباب بازی جدیدی که بابا دو روز پیش برات خریده بود رو اوردی و با احساس به داداش بزرگه نشون میدادی و براش توضیح میدادی. وقتی هم خواستیم با هم بریم آشپزخونه ، دادیش دست داداشی.

    به من میگی بهشون غذا بدم. و بعد انگار تو تازه از مدرسه امدی و من باید حالا به تو غذا بدم.

    از خاطراتت در مهد کودک میگی. 

    میگی نون غاضی بردی میوه برید.

    اون روز میگی دوست عسل نیومده بود مهدکودک.

    احساس مالکیت به تمام مدارس داری. وقتی از کنار مدرسه ها رد میشیم میگی اینجا مدرسه عسله یا میگی  مدرسه dokharaاست. و یه مدرسه دیگه رو میگی مدرسه pasara .

    ازت پرسیدم تو با دخرتا مدرسه میری یا با پسرها. گفتی نه من با دخرا میرم. داداشی با پسرا بره.

    عمه مهتابت تعریف کرد چند روز پیش از کنار مدرسه پسرونه رد میشدید . چند تا پسر کوچیک از مدرسه بیرون امدند تا دیدیشون گفتی > eehh . اینجا مال عسله. مدرسه عسله.

    و عصبانی شده بودی.

    الهی من فدات بشم. یه شهر یازی سرپوشیده باز شده که تا الان دو بار بردمت اونجا. عصر روز چهارشنبه(20 تولد بابایی). من و تو بابایی بعد از خرید کیک و رفتن به هاکوپیان رفتیم شهر بازی.

    خیلی خوشت امد. داشتند تعطیل میکردند اما وقتی ذوق تو رو دیدند دستگاها رو روشن کردند. 

    از سرسره بادی خیل خوشت امد.

    جابه تو خونه هم تاب و هم سرسره داری اما خیلی کم بازی میکنی . ولی اونجا با همون سرسره و تاب کلی بازی کردی. ماشین بازی رو خیلی دوست داشتی.

    جمعه هم بعد از خیاطی بردمت اونجا. بابایی امد دنبالمون و تا ساعت 10 اونجا بودیم. ازت فیلم هم گرفتمو بسکتبال هم یاد گرفتی بازی کنی.

    خیلی از رنگها رو بلدی(صورتو،مشکی،قرمز،زرد،آبی،سبز،نارنجی،قهوه ایی)

    خیلی خیلی دوستت دارم

    نازگل کاش الان پیشت بودم تا بغلت میکردم و بوسه بارونت میکردم.

     


    این مطلب تا کنون 306 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : میگی ,خیلی ,بازی ,مدرسه ,گفتی ,بریم ,کنار مدرسه ,مدرسه عسله ,بردمت اونجا ,خیلی خیلی ,دوست داری ,
    شستن آشپزخونه 24/12/93

اولین روز مهد کودک سایه

    سلام عزیزم نازگلم عسل شیرینم

    به قول خودت که وقتی یه کار میکنی بعد من میگم طوری نسیت عزیزم . 

    بهم میگی نه بگو طوری نیست عسل خوشگله بگو طوری نیست نازگلم

    عسل مهربونم قربون حرف زدنت بشم. دیروز افطار رفتیم پارک . موقع افطار بهم گفتی مامان من بلئد نیستم بگم سوپی یه بامیه(زولبیا بامیه) عمه مهسا گفت بلد نیستی. من هم بهت گفتم نه عزیزم خیلی بلدی تازه خیلی بامزه میگی.. و تو هم میگفتی عمه میگه بامزه نمیگی.

    دختر نازم خیلی از کلمات رو بامزه میگی مثل:

    قامبله( قابلمه)

    همسایه(هسمایه)

    دختر نازم امروز ساعت 11:30 امدم دنبالت و بردمت مهد کودک سایه. قرار شد تا 2:30 بمونی و همونجا هم ناهار بخوری. اگه خوشت امد باز هم بیارمت. 

    اما با یکی از همکارهام که صحبت میکردم و پرسیدم با اینکه مهد خصوصی است اما احساس کردم خلوته. گفت : تابستون چون کلاس تابستونه میذارند شلوغه. مهر ماه ببرش.

    نمیدونم شاید همین کار رو کردم. بذار ببینم امروز بهت خوش گذشت یا نه؟

    دیشب کلی بهمون خوش گذشت. خیلی بازی کردی. البته بجز تاب و سرسره.

    توی سرسره سوار شدی همین که خواستی پایین بیایی یه پسر بچه شیطون از پایین سرسره شروع کرد به بالا امدن. تا امدم برش دارم. تو دیگه رسیدی و خوردی بهش و استوپ کردی همین باعث شد نفر بعدی هم بهت بخوره و اذیت شدی و گریه کردی. حاضر نبودی دیگه بری و سر بخوری. تا سپردمت به یه دختر 7 یا 8 ساله که از پشتت حرکت کنه که یعنی مراقبت باشه خودم هم با نگاه هی مراقبت بودم. اما یه دختر دیگه که دوست اون دختره بود احساس بزرگی کرد و مهربونی و تو رو بغل کرد که با هم سر بخوردی و از اونجایی که تو از این حرکت خوشت نیومد و گویا دختر محکم بغلت کرد و گفتی به پیشونیت فشار امد. شروع کردی به گریه کردن و دیگه حاضر نشدی سوار بشی. 

    تاب هم سه تا بیشتر نبود که بچه های به قول خودت بزرگ سوار شده بودند و خیلی ها هم تو صف بودند و خیلی هم سر و صدا میکردند. خوشت نیومد و گفتی نمیخوای تاب سوار بشی.

    اما در عضو باز های کلی بازی دیگه کردیم. 

    دیروز من رو ناز میکری و بهم میگفتی مامان خوشگلم خوبی؟

    وای که چقدر دوست داشتنی تر شدی.

    دختر نازم همش دارم بهت فکر میکنم که الان تو مهد داری چیکار میکنی.

    امیدوارم بهت خوش بگذره.

    عاشقتم عسل خوشگله

     


    این مطلب تا کنون 203 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خیلی ,دختر ,کردی ,سوار ,همین ,سرسره ,دختر نازم ,خوشت نیومد ,کودک سایه ,طوری نیست ,بامزه میگی ,
    اولین روز مهد کودک سایه

تصمصم گرفتم بهت شیر ندم

    سلام عزیز دلم دختر نازم عسل زیبای من، مهربون مامان

    روز جمعه 26/4/94 آخرین روز ماه رمضان(روز عید فطر شنبه بود) قارا زدم به سینه ام و بهت گفتم ممی ها مریض شدند تو هم با دیدن ممی، انگار ترسیدی و اصلا نگفتی شیر میخوام تا سه روز خیلی خوب بودی و یک کم غذا خوردی. روز عید فطر خیلی خوب بودی و خیلی خوب غذا خوردی. اما روز یک شنبه نه غذا خوردی و نه اخلاقت خوب بود. همش بهونه میگرفتی . عصر رفتیم سامان و تا 12:30 اونجا موندیم هوا فوق العاده خوب بود. اولش که رفتیم پشه داشت و من پشیمون بودم که چرا رفتیم اما 5 دقیقه بعد انگار با وزش باد تمام پشه ها رفته بودند و هوا فوق العاده شد. هرچند تو اعصاب انگار نداشتی بهونه میگرفتی الکی گریه میکردی و هیچی هم نخوردی. برات غذا پخته بودم و کیک خونگی هم برده بودم . شام هم کباب داشتیم اما هیچی نخوردی.

    این چند روز آب شدی وزنت خیلی کم شده هیچی نمیخوردی و الکی بهونه میگیری گریه میکنی و قهر میکنی.

    روز دوشنبه رفتیم اصفهان پیش استادم تا در مورد موضوع سمینارم باهاش صحبت کنم و برای تو هم کفش بخریم. توی راه بارون شدیدی گرفت . وسط تابستون سیل امد. رعد و برق. تو هم قبل از سوار شدن رفتی و کلی توی بارون با بابایی راه رفتید. ناهارمون رو خوردیم و آماده رفتن شدیم. خدا رو شکر توی راه خوابت برد. میترسیدم با اون رعد و برق ها بترسی.

    مجتمع پارک رو کلا گشتیم تا یه جفت کفش واست به اجبار خریدیم. خیلی دوستشون داری.رنگشون صورتی چرکه. شب با کفش هات خوابیدی به بابایی گفتی گربه میبرشون. فردا صبح وقتی بیدار شدی به مادر گفتی بذار اول ببینم کفش هام رو بابایی اورده پایین که نشونتون بدم بعد میرم صورتم رو میشورم. اون روز یک کم صبحانه خوردی. شب رفتیم عروسی همکار و دوستم. اولش خیلی حرص خوردم . بعد از حمام گرفتن بد اخلاق شدی. ساپورت صورتی میخواستی با لباس سفیدت بپوشی. وقتی بهت گفتم رنگ لباست نیست و باید ست باشه. رفتی و یه شورت صورتی اوردی و گفتی نمیشه با با شورت صورتی ساپورت صورتی پوشید.

    بعدش نمیدونم چت شد که زدی زیر گریه و همون بهونه هایی که بعد از نخوردن شیر میگیری، رو گرفتی.

    من هم کلا عصبانی بودم بابایی خیلی دیر امد. بلاخره با حرص و اعصاب خوردی رفتیم عروسی. توی عروسی بهت خوش گذشت آخرای عروسی با یه دختره آشنا شدی  و کلی  با هم دویدید. رقصیدی و وسط سن  میرفتی.

    به زور گذاشتی بریم خونه.

    چهارشنبه حنابندون مریم بود . اون روز هم خیلی بد اخلاق بودی. بابایی برات غذا درست کرده بود. و من و تو رفتیم آرایشگاه تا موهام رو کوتاه کنم. بعد شکوه امد و رنگشون کرد. تو هم بعدش امدی سراغم و خواستی موهام رو رنگ کنی. و سعی میکردی به موهام رنگ بزنی. چند قاشق غذا بهت بازی بازی دادم. اما دیدم یه دفعه همش رو استفراغ کردی روی تشکت که زمانی که شکوه خونه بود اورده بودی و گذاشتی توی آشپزخونه که مثلا بخوابی(واقعا خوابت می امد اما نمیدونم چرا نمیخوابیدی) لباس هات رو تو دستشویی عوض کردم سعی کردم دندونات رو بشورم که گریه میکردی و میگفتی نه. اونجاها رو تمیز کردم و رفتیم حمام . تو هم امدی  با هم حمام کردیم. کلی آب بازی کردی. طبق معمول بعد از شستن موهات گریه کردی که من تمیز بودم. من نمیخواستم حمام کنم. ساعت 7:30 که دیگه میخواستیم آماده بشیم برای رفتن، میگفتی کیک برام درست بکن و هر چی میگفتم الان وقت نمیشه گریه میکردی. بلاخره به خوردن کلوچه بسنده کردی. بعد رفتی روی تخت ما و دیدم خوابت برده. توی خواب لباس تنت کردم وبا بابایی رفتی جنابندان. اونجا هم هیچی نخوردی. امد توی حیاط نم نم بارون هم میومد سعی کردم با بازی چند لقمه بهت بدم اما نخوردی. اونجا هم بهونه گیر بودی. و میدونستم به خاطر شیر نخوردنته. شب که برگشتیم باز هم بد اخلاق بودی. گفتی بریم صبحونه بخوردیم. ( وقتی چیزایی مثل خامه یا کره، عسل و مربا میخوای بخوردی میگی صبحونه بخوریم) دو لقمه خوردی ، دیر خوابیدی. با غر زدن خوابیدی. روز پنچ شنبه توی حمام خوب بودی با ممی ها باز کردی و میگفتی مامان دیگه خوب شدند و من متقاعدت کردم که بیرونشون خوب شده اما توشون همچنان مریضه ونمیشه بخوردی. باباجون و مامان جون امدند خونه مون. اون روز وفتی علی هاشمی امد به عمه ات گفتی پس چرا باباجون کویتیم رو نیورد.

    یه دوبار دوست داشتی بری پایین پیش فرناز و من هم میبردمت. وقتی میدیدی من میخوام برم بالا میگفتی من هم میام. بار آخر گفتی تنها میری پایین و میخوای با فرناز بازی کنی. فرناز امد و بردت .برگشتی باز هم غر میزدی. لباس نمیپوشیدی . بهونه می اوردی. قبل حمام کیک درست کردیم و بعد از حمام یه کم خوردی. برای عروسی دوستم کفش های نوت ، پشت پاهات رو زخم کرده بود و دیگه نمیتونستی کفش بپوشی و شب حنابندان کمپایی پات کردم. هر جوری بود با کمک مامان جون ماکارانی و کیک و لباسات رو برداشتیم و رفتیم به بابایی گفتم ما میخوام زود بریم واسه همین به عمو رامین گفتیم ما رو برسونه. توی راه هر دو جفت کفش رو پات میکردم اما گریه میکردی که پشت پات درد میکنه. واسه همین به بابایی زنگ زدم که یک جفت دمپایی سفید برات بگیره تا با لباس عروست بپوشی. توی راه خوابت برد. و جالبه9 توی تالار با اون همه صدا یه نیم ساعتی تو بغلم خوابیدی.توی عروسی هم بد اخلاق بودی و هیچی نخوردی. جمعه هم خیلی بد اخلاق بودی. سر غذا منتظر کوچک ترین بهونه هستی تا گریه کنی و قهر کنی. مثلا چرا بابایی از ماست من خورد یا  یه بهونه های بنی اسراءیلی میگیری. دیشب هم خیلی گریه کردی تا خوابت برد.

    راستی یک شنبه شب تو خواب بهت شیر دادم. پنج شنبه شب هم تو خواب بهت شیر دادم اما چشمات رو باز کردی و گفتی مامان یکیش خوب شده. روز جمعه عصر توم بیداری انقدر بهونه گرفتی که دیگه طاقت نیوردم و بهت شیر دادم.

    چند وقت پیش هم شروع کردم به تدریجی قطع کردن شیر. اما بعد از تقریبا یک ماه حتی بیشتر موفق نشدم. اون موقع به سینه ام پر موقع زدم. او.لش خیلی میترسیدی و میگفتی بهم نشون نده. با اینکه دیگه پر نداشت اما تو حاضر نبوی نگاه کنی. اما کم کم پر مرغ ها رو که پیدا میکردی به من نشون میدادی و میگفتی مال ممی افتاده اینجا.. گاهی میگفتم حالا با ممی ها صحبت میکنم که خوب بشند و بعد بهت مبگفتم دیگه گربه ایی نیستند و بیا بخور. بیشتر موقع عصر، قبل خواب و آخر شب موقع خوابیدن بهت شیر میدادم. خیالی اینطوری خوب بود. یک کم بعد تر دیگه خودت برشون میداشتی و میدادی بهم که بذارم رو سینه ام. آخر ها دیگه خودت با ممی ها صحبت میکردی و میگفتی ممی ها گفتند موقع خواب خوب بشند اما بعد اتفاقی توی ایمنترنت خوندم که شیر موقع خواب دندونها رو خراب میکنه . تازه فهمیدم چرا اینقدر دندونات خراب شده. همیشه فکر میکردیم از قطره آهنه. البته شک کرده بودم ولی مطمئن نبودم. همش تعجبم از اینه چرا کارکنام بهداشت و این همه دکتر که رفتیم یک کلمه در این مورد نگفته بودند. چیز به این مهمی رو نمیگند؟؟؟؟؟؟

    دندونهای تو خراب شده و من همش نگرانم اگه خدایی نکرده دردت بگبیره چیکار بکنیم. خدا نکنه. خدایا به حق حضرت علی محافظ دخترم باش.

    برای همین تصمیم جدی گرفتم دیگه شیر دادن رو قطع کنم که 26/4/94 (2 سال و شش ماه و 23 روزگیت)استارتش رو زدم. امیدوارم این تغییر جدید بیشتر از این ناراحتت نکنه و به سلامتی پشت سر بذاریمش.

    دو روز اسهال گرفتی. نه غذا میخوردی نه چیزی. الان هم که اسهال. خدایا به بچه ام کمک کن. عزیزم یعنی از نخوردن شیر؟

    خدایا چیکار کنم؟ اگه بدونم خوردن شیر برات بهتره حاضرم دوباره بهت شیر بدم. اما بعد از کلی تحقیق و به خاطر اینکه غذا نمیخوردی و البته بعد از تقریبا هفت ماه از دوسالگیت همه و دکتر میگند نباید بهش شیر بدی.

     

    دختر عزیزم الان مامان جون بهم زنگ زد و میخوا تو شیشه بهت شیر بده. هرچند مخالف این کارم. اما نه نگفتم چون واقعا ضعیف شدی.

    عزیز دلم ، ان شااله که به سلامتی اولین و شاید یکی از سختترین مرحله زندگیت رو بگذرونی. و آرامش و شاد همیشه بمانی.

     

     

     


    این مطلب تا کنون 163 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خیلی ,رفتیم ,بهونه ,بابایی ,بودی ,میکردی ,اخلاق بودی ,گریه میکردی ,هیچی نخوردی ,واسه همین ,موقع خواب ,
    تصمصم گرفتم بهت شیر ندم

در مورد شیر نخوردنت 14/5/94

    سینه هام رو ناز میکنی و میبوسی. لباسم رو بالا میزنی و نگاشون میکنی و بغلم میکنی. اون روز این قدر ناراحت شدم که نزدیک بود کوتاه بیام. سینه ام رو تو دهنت کردم تا خوابت برد. بهت گفتم گربه ایش رفته توش . برای همین قابل دیدن نیست. اما نباید بخوری چون مریض میشی. و گوش میدادی. اما اون روز خیلی گریه کردی و وقتی بهت میگفتم فقط بذار تو دهنت میگفتی نه. تا اجازه ندم که بخوری نمیخوری. و حتما باید بهت بگم طوری نیست بخور. اما کم بخور. اون وقت میخوری. فکر نمیکردم شیر داشته باشه. اما بعد متوجه شدم شیر داره. البته خیلی کم خوردی. دو سه روز اینطوری بوردی متوجه شدم داری بدتر میشه و باز داری وابسته میشی و غذات هم که یه ذره بهتر شده بود باز به هیچ تبدیل شده. واسه همین قارا زدم به سینه ام . این طوری نمیخوردی و بدت میاد نگاشون کنی . دیروز 14/5/94 که با این قضیه کنار امده بودی. اخلاقت دوباره داره مثل قبل خوب میشه. خدا رو شکر.


    این مطلب تا کنون 111 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : میکنی ,
    در مورد شیر نخوردنت 14/5/94

خمیر بازی

    جمعه طبق قولی که داده بودم خمیر بازی کردیم. من وتو عمه مهسا. کلی چیز درست کردیم. خونه،درخت،خورشید،ماشین،(وقتی من،مامان و بابا رو درست کردم تو هم یه نی نی درست کردی و گذاشتی بغل بابا و یه نی نی هم بغل مامان و دو تا دستاشون رو هم گذاشتی روی نی نی . طوری که انگار واقعا بغلش کردند و دو دست دورش حلقه شده بود که نیفته). یه تیکه خمیر گذاشتی رو ماشین و گفتی این چادرش است که آفتاب نخوره.


    این مطلب تا کنون 130 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : گذاشتی ,درست ,خمیر ,خمیر بازی ,
    خمیر بازی

02/12/94 رفتن به دکتر و مهمونی عمه

29/11/94 دعوت کردن دایی سیا

    سلام ناناز خانم مامانی ، الان بهت زنگ زدم و صحبت کردم. کلی انرژی گرفتم. برام بوس فرستادی . جیگر مامان . عسل خانم عاشقتم. روز پنج شنبه 29/11/94ساعت 2 امدم خونه . دو روز قبل با بابایی خونه رو تمیز کردیم . شب قبلش راه پله رو بابایی تمیز کرد. فقط گردگیری و دستشویی مونده بود. البته دستشویی رو تو گفتی میشورم. و آب زدی بهش و دمپایی ها رو به صورت عمودی گذاشتی که این طرز گذاشتن دمپایی برای تو نشانه اینه که دستشویی تمیزه. نمیخواستم تو ذوقت بزنم و خودم سراغ دستشویی برم. اون روز شکوه و مادر امدند کمکم. و وقتی تو مشغول بازی با شکوه بودی رفتم و دستشویی رو شستم. و زمانی که شکوه رفت خونه برای عوض کردن لباس هاش. گردگیری کردم و رفتم دوش گرفتم. تو خوشگل خانم هم تیپ زدی و منتظر مهمونها بودیم که مادر و باباجون امدند. و بعد مهمونها امدند. تو مهمونی کلی تدارک دیدیم و همه چیز عالی بود. شب هم دایی سیا برات کیک تولد اورده بود. برات یه تولد کوچیک گرفتیم. تواز این تولدها زیاد داری. قربون دخترم برم. شب دستم خیلی درد گرفته بود بابایی کلی ماساژم داد و پیروکسی کام به دستم مالید تا تونستم بخوابم. فردای اون روز یعنی جمعه هم دستم درد میکرد. البته شب خوبی رو دیشب داشتیم. اون روز هم روز خوبی بود خدا رو شکر.
    این مطلب تا کنون 103 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : دستشویی ,امدند ,دستم ,شکوه ,خانم ,بابایی ,
    29/11/94 دعوت کردن دایی سیا

دختر و پسر رو خیلی قشنگ نقاشی میکنی.

    از فروردین 95 موقع نقاشی کشیدن. متوجه استعدادت در این زمینه شدم.خیلی زیبا آدم نقاشی میکنی.  کلا قوه تخیلت که فوق العاده است. گاهی تشبیه هایی میکنی که خودم شاخ در میارم. از کوچیکی اینطوری بودی.

    اون روز فیلم پوسف پیامبر رو میدیدم. بعد از اتمام فیلم رفتی و چهارپایه حمام رو اوردی و برعکس گذاشتی . اسبت رو اوردی و جلوی چهارپایه گذاشتی . رفتی توی چهارپایه ایستادی و عین درشکه سوارها، اسب رو تکون میدادی. بعد هم گفتی مثل فیلم یوسف.


    این مطلب تا کنون 30 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : چهارپایه ,فیلم ,میکنی ,نقاشی ,نقاشی میکنی ,
    دختر و پسر رو خیلی قشنگ نقاشی میکنی.

آمار امروز شنبه 27 آبان 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :172307
  • بازدید امروز :339469
  • بازدید داخلی :15131
  • کاربران حاضر :175
  • رباتهای جستجوگر:240
  • همه حاضرین :415

تگ های برتر