خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





فروردین سال 1395

    دختر نازم، عسل مهربونم، راتای دوست داشتنی من، عمرم، مونسم، زندگیم،همه کسم، یکی یدونه، امیدم، مونسم،همه چیزم، عزیزترینم، قربونت بشم الهی، قربون حرف زدنت، ناز کردنهات، راه رفتنت، رقصیدنت، بوس کردن هات، مامان خوشگلم گفتنهات، سال نوت مبارک.

    امروز 28 فروردین، تازه فرصت کردم کمی برات بنویسم. این ماه، پر از فراز و نشیب بود. یه مسافرت خیلی خوب به تهران داشتیم که خیلی بهمون خوش گذشت. البته به تو هم خوش گذشت و هم اذیت شدی.

    عید دیدنی ها رو خیلی دوست داشتی. عیدی نمیگرفتی و وقتی خیلی اصرار میکردند من برات میگرفتم. تو بازی هات عیدی به من و بابایی میدادی. وقتی یکی میومد خونه مون بهم میگفتی عیدی بهشون میدی و وقتی میگفتم آره ذوق میکردی. بابایی بد از سال تحویل به من وتو تراول داد.

    چند روز از عید گذشت بهم گفتی همه بهم عیدی دادند و تو فقط بهم عیدی ندادی. خیلی وقت بود دوچرخه بزرگ میخواستی و من میخواستم برات دوچرخه بخرم ولی چیز خوبی به چشمم نیومد. واسه همین عیدی دادن بهت طول کشید بلاخره با گفتن این جمله تو، تصمیم گرفتم فعلا یه چیزی برات بخرم تا بعد دوچرخه خوب بگیرم.

    یه اسباب بازی که انواع حیوان های اهلی داشت به همراه حوله حمام برات خریدم که کلی ذوق کردی. اینها رو روز ولادت حضرت فاطمه بهت دادم. کلی خوشحال شدی.

    شب قبلش تو وبابایی من رو به کافه 98 دعوت کردید. جایی فوق العاده زیبا و البته گران بود. بهمون خوش گذشت.

    این ماه رو با تمام خوش گذشتن هاش، به خاطر اون خاطرات بدش که دوست ندارم حتی ازشون حرف بزنم اصلا دوست ندارم.

    خدایا ، تو قادر و توانایی و  هر کاری به خواست تواست. پروردگارا هرگز این روزهای بد دیگه برامون تکرار نشه. قربونت بشم میدونم چی میخوام . التماست میکنم ما ناتوانیم و چشم بصیرت نداریم . تو به من و فرزندم و پدرش وخانواده هامون و همه کمک بکن. آمین

    دختر نازم یادم رفت بهت بگم از اسفند ماه، گره زدن روسری رو خودت یاد گرفتی بدون هیچ آموزشی.

    دیگه همه کلمات رو درست میگی. مثل مسلم، راتا، ...

    بیمارستان رو درست تلفظ نمیکنی و خیلی قشنگ اون رو میگی.

    نان کاکولی رو میگی kakol

    تو بازی ها اسم رستورانت رو راتا میزاری.

    جدیدا تو بازی هات یا معلم بازی میکنی یا خاله بازی یا رستوران داری یا مغازه یا بچه به دنیا میاری.

    عشقت اینه بریم پیسش ستایش و نیایش و خونه مامان جون. التماس میکنی که خونه مون رو ببریم اونجا.

    روز یک شنبه 22/01/95 برای اولین بار بردم کلاس حدیث و آیه.

    خیلی دوست داری. کلی ذوق کردی و برای همه تعریف میکنی. بخصوص برچسب هات رو به همه نشون میدی.

    روز سیزده بدر با فرناز و تو آلاچیق چوبی درست کردیم و با ماشینت سنگ و خاک جابجا میکردیم. خیلی این بازی رو  دوست داشتی.

    دختر حساسی هستی . گاهی میمونه چطوری باهات رفتار کنم.

    دیروز بدترین عکس العمل رو نسبت بهت داشتم . یعنی 27/01/95 کاری کردم که شاید مجبور بودم اما خیلی ناراحتم.

    نمیدونم چرا اصلا دوست ندارم بعضی چیزها رو بگم.

    خیلی قشنگ باهام حرف میزنی . مثل دو تا آدم بزرگ گاهی جملاتی بینمون رد و بدل میشه که کیف میکنم. مثل دو تا دوست بزرگ با هم صحبت میکنی.

    عسل جان مامان عاشقتم. واقعا اینقدر دوستت دارم که نمیتونم اندازه اش رو بگم.

    دوست دارم عزیز دلم

    دختر نازم همیشه همین طوری که هستی، خوب و معصوم بمون. 


    این مطلب تا کنون 7 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خیلی ,دوست ,بازی ,عیدی ,برات ,میکنی ,دوست ندارم ,خیلی قشنگ ,دختر نازم ,اصلا دوست ,خیلی دوست ,
    فروردین سال 1395

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده